X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

























2501 سال امپراتوری ایران

ایران من

دلم فلافل میخواهد این وقت شب!!

امشب قرار نیست از امروز و دیروز حرف بزنم ، قرار نیست از

شب گردی و بوی بهارنارنج حرف بزنم !

هوا کم کم رو به گرماست و گرما کشان کشان خودشو به ما

نزدیک تر میکنه ، ولی نمیدانم چرا احساس سرما میکنم

شاید بخاطر اخباریست که رادیو تلوزیون از شهرهای بوشهر میدهند

بگذریم

امشب کلمات بس ناجوان مردانه کم شده اند


پانوشت : این شعر را فقط بخاطر شباهت لفظی اش با فضای من

و مرورش دیروز با دوستم رحمن تقدیم میکنم به رحمان 


مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم

منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور

منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم

مهدی اخوان

نوشته شده در جمعه 23 فروردین‌ماه سال 1392ساعت 01:21 توسط وحید نظرات (16)

در آغاز هیچ نبود کلمه بود و آن کلمه خدا بود

دیروز پانزدهم بود و امروز شانزدهم و این نشون میده که یه روز از دیروزگذشته و دیگه دیروز

به تاریخ پیوسته و دیگه دیروز ی وجود نداره ودیگه امروز دیروز نخواهد بود.

ثانیه ها در پی هم می آیند و می روند و قدرتی نیست جلویشان را بگیرد.

و تو هم قدرت نداشتی جلوی دیروز را بگیری و دیروز جلوی چشمانت از کنارت گذشت،گذر

زمان را دوست داشتی ، در طی سالهای گذشته روزهایی بودند که گذشتند مثل دیروز.

گاهی مجبوری در سطح بمانی بخاطر اینکه عمق را فراموش کنی وچه لذتی دارد در سطح

ماندن برای فراموشی عمق ، واین را بارها تکرار میکنی تا اینکه متوجه میشوی به سطح

عادت کرده ایی و عمق را فراموش !!

خود را درون مسجد میبینی ، آشنایی فوت کرده ، یک فاتح تنها کاریست که از دستت بر

می آید!!  حس میکنی که همه چیز در همین نزدیکی هاست .

قرآن تعارف میکنند برای خواندن ، تعارفشان را رد میکنی ، حاجی درگوشی بهت میگوید

وحید که اهل قرآن نیست ، تو میگویی : بله بگویید انجیل بیاورند، هردو لبخند میزنید

و به صدای قرآن گوش میدهید.

فکر میکنی تا بحال خدا دوستت نداشته ، وقتی اتفاقات چندسال اخیر را مرور میکنی

متوجه میشوی تازه خدا نبست به تو تبعیض هم قائل شده !!

حضور حاجی در کنارت ناخوداگاه ذهنت را بطرف چرکو جهت میدهد ، آن فضا ربطی به

طنازی یا شیطنت های جدید چرکو ندارد ولی جلوی ذهن را نمیشود گرفت!

واما امروز دیروز نیست!!پیامکی روی گوشیت نقش میبندد"روزها تکرار میشنود باز،اما،

اما تکراری نمیشوند!!

بیرون از مسجد رحمان را میبینی برعکس همیشه لبخند بر لبانش نیست ، دلهره داری

با دلهره خود را به عصر میرسانی ، محبوبه از بزرگی مستوره داستانی ساخته به بزرگی

مستوره !!زهرا دارد بزرگتر میشود و با خودش کلنجار میرود ، باز دلهره داری ، مسعود را

میخواهی که در یک عصر طوفانی که دریا دیوانه شده تورا تا کنار دریا همراهی کند.

دنیای زیبای مسعود دلهره ات را کاهش می دهد و بعد صدای اذان مغرب تورا از نو میسازد.



پانوشت :

این رو دیروز نوشتم ولی وقت نشد همون دیروز بزارم وبلاگ

پس خیلی توی تاریخ ها گم نشید

ببخشید کمی طولانی شد


وحید

شانزدهم هزاروسیصدو نود دو ساعت یازده و چهل هشت دقیقه تا هنگام تاریکی شب


نوشته شده در شنبه 17 فروردین‌ماه سال 1392ساعت 18:27 توسط وحید نظرات (14)

  بهارنارنج ها رفته اند، بوی شرجی و خاک ، حس سید ، صدای کلفت و بچه گانه ی

علی تنها بهانه ایست برای شب گردی ، شب نشینی ، خاطره گویی ، و اما بوی خاک

همچنان باقیست . نسیمی سرد لای افکاری گرم رو به دریا ،چشم دوخته به نقره های

پاشیده به دریا و اما ماه همچنان بی تاب .

دستگاه همایون ، دستگاهی ست که سید حس خود را با خواندن ترانه ای ازبنان به

ما انتقال میدهد هرچند ولتاژش بالاست و گیرنده های ما آدابتری برای بالانس کردن

ولتاژ ندارند

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن

ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن

چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر

تا که گلباران شود کلبه ی ویران من

تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان

تا نسیم از سوی گل با من بیا دامن کشان

.........

اما شب همچنان سرد ، عشق را حلاجی میکنیم ولی باید منصور حلاج بود برای

حلاجی عشق ، و عشق همچنان سکوت کرده است .

علی می گوید و میخنند مثل جوانه گندم ، سید میگوید ولی نمیخنند مثل خوشه

گندم ، اما من عشق ندارم ، قصه ندارم و سکوت را خوب تر میفهمم .

سید خداحافظی نمیکند ، علی نیز مانند من به خداحافظی اعتقاد دارد

و اما من خیلی وقت است به خداحافظی عادت کردم تراژدی را دوست دارم واگر

گناه کار نبودم مرگ را .

آهان،  الان دیگر صدای اذان می آید ، الله اکبر ، باز به من میگوید خدابزرگتراست

بوی بهار تمام کوچه را گرفته

و بهار را دوست دارم نه به اندازه خزان


وحید

5:28 بامداد پنشنبه


پانوشت:

وشما سخن پنهان گویید یا آشکار، در علم حق یکسان است،

که خدا به اسرار دلها داناست

آیه 13 سوره ملک

نوشته شده در پنج‌شنبه 8 فروردین‌ماه سال 1392ساعت 06:21 توسط وحید نظرات (12)


آخرین مطالب
» @title

Design By : RoozGozar.com